پت و مت...:D:-P :-J
من اینقد این دو تا رو دوست دارم ![]()
![]()
![]()
![]()

من اینقد این دو تا رو دوست دارم ![]()
![]()
![]()
![]()

پی زندگی خودش باو بیاین آپ کنین این وبلاگ بدبخت و
اینجا رو زحمت کشیدن خیلیا ساختن خیلیا نویسنده شدن ![]()
زشته آبرویه هر چی نوسنده بودو وبلاگ گروهی بودو دخترای سیبی
هماهنگ بودو از بین بردین
!!!! مردم گوش میکنید؟؟؟!!!![]()
ستاره، ملیکا که الکی اسمتو برداشتی حذف کردی ، مظهر گلی ،
سمان ، یکتا با شما ها هستم اوهههههههههی
!!!
این مهتاب عزیز هم که به جمعمون اضافه شد ![]()
اگه واقعا دیگه تمایل به ادامه ی نوشتن در این وبلاگ رو ندارین
خب بگین درشو تخته کنیم بریم پی کارمون دیگه ![]()
حالا خود دانید . و در ضمن خوش آمد گویی میگویم به مهتاب جان![]()
بعد هیچی دیگه برین به کارتون برسید ![]()
![]()
یک سیب دیگه به این ظرف میوه اضافه شد!
هنوز روزای اوله .این سیب تازه هنوز خیلی خیلی کاله .چند روزی طول می کشه تا مث بقیه سیبا قرمز بشه! ولی مطمئنه که یک روزی بلاخره می رسه و بی صبرانه منتظر اون روزه!
یکی اضافه شد! یک سیبه دیگه.ظرف میوه مث همیشه اماده ی نگهداری از یه سیب دیگس و اون سیب اگرچه هنوز سبزه ولی خوشحاله که بین سیبای سرخ دیگه نشسته و عطرشون رو به مشام می کشه!
خب یک معرفی می دم :
مهتابم یک دختر دبیرستانی (چندش بماند !
)عاشق رنگ خز آبی .
خیلی وقته وبلاگ نویسی می کنم شاید از سال ۸۰ اکثرا هم وبلاگ گروهی ولی خب چن تایی هم تکی بوده!
و در آخــر :

مرسی که منو توی سبد میوتون جا دادید!
پس یه کاغذ در آورد و توش نوشت :
سیب دخترای خوب ! خیلی دوستون دارم ! میدونم شما هم منو خیلی دوست دارید ! خیلی باهاتون خوش گذشت بهم ...ولی دیگه این آخرشه ! من میخوام برم . یه یادگاری واستون میذارم تو پاکت کنار نامه . خداحافظ !
صبح روز بعد ...
ستی: کجا رفت !؟
یکی : چرا !؟
ملی : گفت خسته ام ... !
گلی : گفت میخواد تنها باشه !
سمان : یادگاریشو ! عکس گوجه فرنگی گذاشته !

سلام خوبين؟
چیه؟چرا این جوری نگام می کنین؟
آدم ندیدین؟
دهههه!سیبتونو بخورین!چه کاربه کاره من دارین؟
اهههه!اصلاًبه شماچه من کیم؟
برفرض که منم یه شریک سیبیم!
حالا یه گازاز سیبتون به منم می دین؟؟
نمی دیدین؟
چی؟
هرگونه اجنبی اجازه نداره سیب شمارو گاز بزنه؟
یعنی چی آقااااا!یعنی همون خانوم ها!
دهه!
اصلاً ندیننننننن.
خسیسای کنس!!!
تازشم تازشم سوس سووووو!!!!!
من خودم سیب دارم!بله !
اینم عکسش !

تازه شاخم داره!!!!!
دوباره سلام !
یه سلام به همه ی شمادخترای خوشگل.(البته من که ندیدمتون!)
شماسیب خورای حرفه ای!
اصلاًبذاریدببینم شما(که ازامروز شدیم ما)خودتون سیبین اونم ازنوع گلاب بعد سیبم می خورین!
میگن آدمیزاد پیچیدس واسه همینه !!
خب خارج ازشوخی:
بذارید خودمو بمعرفم!!
من مظهرم .دوم دبیرستان ...
ازسال84شروع کردم به وبلاگ نویسی توبلاگفا.قبلشم توپرشین لاگ به صورت افتخاری تویه یه وبلاگ گروهی باخواهرم ودوستاش همکاری می کردم خیلی کم البته...
(اینو گفتم که بگم سابقه نوشتن تووبلاگ گروهی روهم دارم!!!)
دوست داشتم خیلی بیشتربنویسم ،امابه خودم قول دادم که کم بنویسم امروز!والله ملیکا(ملی)که منومی شناسه .شماهم اگه به روزهای مدرسه اومده باشید حتماً دیدید...!!(زیادی حرف می زنم!)
به امیده خدا قصد دارم تواین وبلاگ راجع همه ی دخترایی که توهرجای ایران ویاخارج ازایران زندگی می کنن بنویسم ...![]()

من رفتم .ممنون که گذاشتید ازسیبتون بگازم!!



- یکی پا شه اون پنجره وامونده رو ببنده !
- به من چه خودت بلند شو !
- مگه نمیبینی دارم تفکر میکنم ؟!
- به چی !؟
یکتا که دیگه عصبانی شده بود بلند میشه و هر چی دم دستش بود پرت کرد طرف ملیکا که :
- مکه صد بار نگفتم من !؟ فضولی نکنید تو کارام ! حالا افکارم رو هم باید بیام با تو شریک بشم ؟
- من منظورم این نبود !
- این نبود ؟ هومممم !؟ باشه ! بیخیال ! ملی تو پا شو ببند !
ملی : من !؟ باشه ! ستاره ! بلند شو دیگه ! مگه نمیشنوی ؟ پنجره ها شکستن !
ستاره :
بعد مثل یه بچه خوب بلند شد و بست پنجره رو اما تا خواست بشینه یه در زدن . با صدای در همه به خودشون اومدن و تازه فهمیدن که باد و بارون و طوفان اینجور چیزا به اوج خودش رسیده ! پس کسی هم که تو این هوا اون بیرون باشه حتما یه مشکلی داره ! پس همه به این حالت در اومدن : ![]()
ستاره آروم با نفسش گفت : یکتا ! بلند شو باز کن !
یکتا : خب تو که سرپایی !
ملیکا که یه آن احساس شجاعت کرد بلند شد و درو وا کرد . قیافه ملیکا همون لحظه دیدنی بود !
در با جیر جیری باز شد . اون بیرون تاریک بود و چهره فردی که پشت در واستاده بود پیدا نبود . یهو یه برقی زد و قیافه یارو خیلی خفن روشن خاموش شد ! ( عینهو اون فیلم وحشتناکه که الان یادم نیس اسمش ! ) آره ! تو این یه لحظه یکتا تونست دوست خودش رو بشناسه و یهو یورش برد سمت درو دختره رو کشید تو !!!
یکتا : تویی که ! اینجا چیکار میکنی !؟
- اومدم ببینم وضع مونث های این آبادی چطوره !!!؟
- یکتا : راستی ! بچه ها ! این سمان دوست منه ! یه دختر فمنیست ... !